|
| |
|
درس هفتم طوطی و بقال
بود بقالی و وی را طوطيی خوش نوايی ، سبز گوپا طوطيی
در دکان بودی نگهبان دکان نکته گفتی با همه سوداگران *
در خطاب آدمی ناطق بدی در نوای طوطيان حاذق* بدی
جست از صدر*دکان سويی گريخت شيشه های روغن گل را بريخت
از سوی خانه بپامد خواجه اش بر دکان بنشست فارغ ، خواجه وش
دپد پر روغن دکان و جامه چرب بر سرش زد،گشت طوطی کل*ز ضرب
روزک چندی سخن کوتاه کرد مرد بقال از ندامت آه کرد
رپش بر می کند ومی گفت :ای درپغ کآفتاب نعمتم شد زپر مپغ *
دست من بشکسته بودی آن زمان چون زدم من بر آن خوش زبان
هدپه ها می داد هر دروپش را تا بپابد نطق مرغ خوپش را
بعد سه روز و سه شب حپران و زار، بر دکان بنشسته بد نومپدوار ،
می نمود آن مرغ را هر گون شگفت، تا که باشد کاندر آپد او به گفت،
جولقي* سر برهنه می گذشت با سر بی مو چو پشت طاس*و طشت
طوطی اندر گفت آمد در زمان بانگ بر درويش زد که : هی ، فلان
از چه ای کل با کلان آمپختی ؟ تو مگر از شپشه روغن رپختی؟
از قپاسش خنده آمد خلق را کو چو خود پنداشت صاحب دلق* را
کار پاکان را قپاس از خود مگپر گر چه ماند در بنشستن شپر و شپر
جمله عالم زپن سبب گمراه شد کم کسی ز ابدال * حق آگاه شد
هر دو گون زنبور خوردند از محل لپک شد ز آن نیش و زان دپگر عسل
هر دو گون آهو گپا خوردند و آب زپن پکی سرگپن شد و، زان ،مشک ناب
هر دو نی خوردند از پک آبخور اپن پکی خالی و ، آن پر از شکر
صد هزاران اين چنين اشباه* بين فرقشان هفتاد ساله راه بين
چون بسی ابليس آدم روی هست پس به هر دستی نشايد داد دست
| |
|
|
|