|
درس دوم
رزم رستم وسهراب(1)
کنون رزم سهراب ورستم
شنو
دگرها شنيدستی اين هم شنو
روزی
رستم برای شکار به نخجیرگاهی نزديک مرز توران روی نهاد.پس از شکار رخش را رها کرد و
خود به خواب رفت .
در اين
هنگام چند سوار تورانی رخش را يافتند و با خود به توران بردند . رستم
از خواب برخاست و رخش را نيافت
غمگين
شد و در جست وجوی آن به شهر سمنگان رفت.خبر به شاه سمنگان رسيد؛ او رستم را
به مهمانی خواند.
رستم
با شادی پذيرفت و پس از آشنايی با تهمينه، دختر شاه سمنگان ، وی را به
زنی گرفت. رستم به هنگام ترک
شهر
نزد تهمينه آمد و مهره ای راکه بر بازو داشت ،
بدو داد و گفتش که اين را بدار
اگر دختر آرد تو را روزگار
بگير و به گیسوی او بر، بدوز
به نيک اختر و فال گيتی افروز
ور ايدون که آيد ز اختر پسر ببندش به بازو نشان پدر
***
چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه
يکی پورش آمد چو تابنده ماه
چو خندان شد و چهره
شاداب کرد
ورا نام ، تهمينه سهراب کرد
چو يک ماه شد ، همچو يک سال بود برش چون بر رستم زال بود
چو ده سال شد زان زمين کس نبود که يارست با
وی نبرد آزمود
روزی
سهراب نام و نشان پدر را از مادرش تهمينه پرسيد. مادر او گفت:
تو پور کو
پيلتن رستمی
ز دستان * سامی* و از نيرمی*
جهان آفرين تا جهان آفريد
سواری چو رستم نيامد پديد
سهراب
که اين سخنان را از مادر شنيد،گفت:اکنون من با سپاهی به ايران می روم.کاووس را
ازتخت برمیدارم و پدر را
به
پادشاهی می نشانم.آن گاه به توران می آيم و افراسيا ب را از تخت شاهی به زير می کشم .
چو رستم پدر باشد و من پسر
نبايد به گیتی کسی تا جور
چون
افراسياب خبر لشکرکشی سهراب را به ايران شنيد شاد شد و سپاهی به ياری او فرستاد
و:
به گردان لشکر
سپهدار گفت
که اين راز بايد که ماند نهفت
پدر را نبايد که داند پسر
که بندد دل و جان به مهر پدر
مگر کان دلاور گو سال خورد شود کشته بر دست اين شيرمرد
از آن پس بسازيد سهراب را ببنديد يک شب بر او خواب را
ازسوی
ديگر وقتی خبرحمله ی سهراب به کاووس رسيد بزرگان را فرا خواند و راه چاره
خواست.آنان رستم را هماورد
سهراب
دانستند. کاووس بی درنگ رستم را از زابل فرا خواند امّا او
در آمدن درنگ کرد . کاووس از اين گستاخی
برآشفت
وبه گيو فرمان دادکه رستم را:
بگير و ببر زنده بر
دار کن
و ز و نيز با من مگردان سخن
رستم
با شنيدن اين سخنان با خشم و خروش از درگاه کاووس بيرون آمد.
بزرگان
و پهلوانان نزد رستم آمدند و او را از رفتن به
زابل منصرف کردند. سرانجام رستم با سپاهی گران به جنگ
سهراب
رفت. در نخستين روز جنگ، هيچ يک از دو پهلوان کاری از پيش نبردند در روز دوم سهراب
که نشانی های پدر
را در
رستم ديده بود از او خواست که دست از جنگ بدارد.
زکف بفکن اپن گرز و شمشیر کین
بزن جنگ و بیداد را بر زمین
دل من همی بر تو مهر آورد
همی آب شرمم به چهر آورد
رستم
پیشنهاد او را نپذیرفت و گفت:
ز کشتی گرفتن سخن بود
دوش
نگیرم فریب تو زین در مکوش
بکوشیم فرجام کار آن بود
که فرمان و رای جهانبان بود
سرانجام فاجعه رخ نمود.
|