|
| |
|
درس بیستم
پرستو در قاف بوی مدينه می آيد. اين را از نم نم باران فهميدم. دل ها بی تاب اند و چشم ها گريان. سمت چپمان مسجد «شجره» است . کم کم شهری سپيد پوش به استقبالمان می آيد و من چه قدر دوست دارم « بقيع » را ببنيم و چه قدر دلم می خواهد «مدينه» را بغل کنم و چه قدر دوست دارم نخل های مدينه را، کبوتران حرم رسول الله (ص) را.
سه دانگ از بهشت بايد همين جا باشد و ما وسعت اين جا را نمی توانيم درک کنيم. پير مردی شروع کرده است به روضه خواندن و کاروان می گريد و اتوبوس آرام حرکت می کند و نم نم باران می بارد و دل ها بی قرار است و لحظه ی وصال، نزديک ؛ قدم به شهری گذاشته ايم که روزی پيامبر (ص) ، علی (ع) و فاطمه (س) در آن گام می زدند. جای پای تمام امامان را در اين خاک می توان ديد و عطر بال فرشتگان را می شود حس کرد. اتوبوس از روی پلی بالا می رود ؛ چشم بر می گردانيم ؛ گنبد سبز رسول الله (ص) را می بینیم و اشتياق و اندوه، اشک می شود در چشم ها . ماشين دوری می زند و می رود به سمت خيابان علّی بن ابی طالب (ع) ، جلوی ساختمانی چند طبقه، شبيه هتل های يک ستاره ی خودمان توقّف می کند.
*شنبه 1372/2/27 - بقيع مدينه نيمی از بهشت است و بقيع نيمی از مدينه! اين قبرستان نه چندان بزرگ، چه بزرگ مردان و شير زنانی را در خود جای داده است. از شارع « علی بن ابی طالب » می گذرم ؛ برای رسيدن به بقيع. از محّل اسکان ما تا حرم رسول الله (ص) فقط پنج دقيقه راه است. مدينه يک دست سفيد پوشيده است و ساختمان ها بيشتر سپید رنگ اند و چند طبقه از جنس سيمان و گاه سنگ، با آرم های اجنبی فراوان و تبليغات فراوان تر. بقيع چسبيده است به حرم رسول الله (ص) و اصلاً اگر خوب دقيق شويم، می بينيم بقيع و حرم يکی است. بقيع جزئی از حرم است و حدود حرم - آن طور که کتاب ها نوشته اند و مشهور است- چهار فرسخ است، در چهار فرسخ. اين جا همان جايی است که پيامبر در موردش گفته است:«در روز قيامت نخستين مکانی که شکافته می شود، بقيع است و از آن هفتاد هزار نفر در صحرای محشر حاضر می شوند که چهره هاشان چون ماه شب چهارده می درخشد و بی حساب وارد بهشت می شوند.» من کنار چنين خاکی ايستاده ام با چشم و دلی گريان و ديگران هم می گريند از درد. کم کم در بقيع را باز می کنند و جمعیّت نسبتاً زيادی که ساعت هاست منتظرند وارد بقيع می شوند. نگاه می کنم؛ خيلی ها همان جا کفش ها را در آورده اند و با پای برهنه به طرف بقيع می روند. از کوچه ای کوچک در قسمت شرق مسجد النّبی می گذريم؛ کوچه ای که فاصله ی بين دو ديوار است .وارد بقيع می شوم.بغل دستی ام می گويد:اين قبر، قبر فاطمه ی بنت اسد است، مادر حضرت علی (ع). سری تکان می دهم به علامت تشکر. آن قبر جلويی، قبر عبّاس، عموی پيغمبر ، است و آن چهار سنگ قبر چهار امام معصوم . آن اوّلی که نزديک تر از همه به قبر فاطمه است،امام مجتبی (ع) است؛ يعنی همان کودکی در امان پيامبر بزرگ شد و رسول الله(ع) نمی گذاشت يک لحظه بر زمين بماند و هميشه در آغوشش می گرفت.چرا اين جا و چرا اين گونه؟ بعد از رحلت پيامبر و شهادت پدر و مادر، وصیّت کرده بود او را کنار پيامبر دفن کنند، امّا جنازه را تير باران کردند و ناچار اين جا دفن شد. آن ديگری امام سجّاد(ع) است، پسر برادر. از کربلا آمده بود و هيچ گاه بعد از آن واقعه در زير سقف نياسود و هميشه به ياد تشنگی پدر و آن هفتاد و دو تن ديدگانش گريان بود و تقدير چنين شد که اينک نيز آفتاب ، سنگ مزارش باشد . آن سنگ سومی، قبر خورشيد علم است؛ امام باقر(ع) و چهارمی امام صادق(ع)، دست در گردن پدر انداخته است و نگاهش به سمت کاظمين است. اين چهار تن در يک فضای سنگ چين به اندازه ی دو متر در دو متر خفته اند و در فاصله ی کمی از آن ها عبّاس، عمومی پيامبر، خفته است. ديواری خراب شده و سنگ چين، دور تا دور اين مرقدهای تابناک کشيده شده است ؛ از سه سمت به بلندی حدود يک متر باقی مانده از گنبدهايی که پيش تر وجود داشت و حالا خرابش کرده اند و من می خواهم بحر را در کوزه ای بريزم و آن همه عظمت را در چند سطر خلاصه کنم ! مگر می شود؟ شش بار فاتحه می خوانم و شش سلام می دهم و می مانم چه کنم.نمی توانم دل بکنم. نمی توانم تکان بخورم؛ فرصت کم است . بلند می شوم و می روم به سمت چپ در ورودی ؛ به جايی که چند نفر ايستاده اند و يکی شان که مرد کاملی است ، عجيب گريه می کند و شانه هايش چه تکانی می خورد و گاه زمزمه ای دارد با خود. می گويم : اين جا کجاست؟ جوانی عينکی و هموطن کاغذی نشانم می دهد ؛ نقشه بقيع است. همان جا می نشنيم به تماشا.می گويم: پس اين جا قبر«امّ البنین» است؟ سری تکان می دهد و می گويد: آن دو قبر کنارش هم دو تن از عمّه های پيامبرند ؛ «صيفه» و «عاتکه». همان جا می نشنيم و ياد ابوالفضل (ع) می افتم و کمی بعد يک جانباز هم از گرد راه می رسد ؛ به همراه مردی که ته صدايی دارد و آرام زمزمه می کند که دل را می برد به صحرای کربلا. وقت کم است و بايد عجله کرد . اگر درک درستی داشته باشيم ، بايد بوی بهشت را از همين جا استشمام کنيم.
| |
|
|
|