|
| |
|
درس هفدهم کلاس نقاّشی
زنگ نقاشی دل خواه و روان بود.خشکی نداشت. به جد گرفته نمی شد.خنده در آن روا بود. معلّم دور نبود. صورتک به رو نداشت. «صاد» معلّم ما بود. آدمی افتاده و صاف . سالش به چهل نمی رسيد . کارش نگار نقشه ی قالی بود و در آن دستی نازک داشت . نقش بندی اش دل گشا بود و رنگ را نگارين می ريخت . آدم در نقشه اش نبود و بهتر که نبود. در پيچ و تاب عرفانی اسليمی* آدم چه کاره بود. معلّم مرغان را گويا می کشيد: گوزن را رعنا رقم می زد. خرگوش را چابک می بست. سگ را روان گرته می ريخت امّا در بيرنگ * اسب حرفی به کارش بود و مرا حديثی از اسب پردازی معلّم در ياد است: سال دوم دبيرستان بوديم . اول وقت بود و زنگ نقاشّی ما بود. در کلاس نشسته بوديم و چشم به راه معلّم. صاد آمد. برپا شديم و نشستیم . لوله ای کاغذ زير بغل داشت . لوله را روی ميز نهاد. نقشه ی قالی بود و لابد ناتمام بود. معلّم را عادت بود که نقشه ی نيم کاری با خود به کلاس آورد و کارش پيوسته همان بود . به تخته ی سياه با گچ طرح جانوری می ريخت. ما را به رونگاری آن می نشاند و خود به نقطه چینی* نقشه ی خود می نشست. معلّم پای تخته رسيد؛ گچ را گرفت ؛ برگشت و گفت:«خرگوشی می کشم تا بکشيد.» شاگردی از در مخالفت صدا برداشت:«خرگوش نه» ؛ و شيطنت ديگران را بر انگيخت . صدای يکی شان بر خاست:«خسته شديم از خرگوش، دنيا پر حيوان است . » از ته کلاس شاگردی بانگ زد : «اسب» و تنی چند با او هم صدا شدند : «اسب ، اسب» و معلّم مشوّش *بود. از در ناسازی صدا برداشت : «چرا اسب؟ به درد شما نمی خورد . حيوان مشکلی است.» پی برديم راه دست خودش هم نيست و اين بار اتاق از جا کنده شد. همه باهم دم گرفتيم:«اسب،اسب» که معلّم فرپاد کشپد: «ساکت»! و ما ساکت شدپم. و معلّم آهسته گفت: «باشد ، اسب می کشم».و طرّاحی آغاز کرد. « صاد » هرگز جانوری جز از پهلو نکشپد . خلف صدق نپاکان هنرور خود بود و نماپش نپم رخ زندگان رازی در برداشت و از سر نپازی بود. اسب از پهلو ، اسبی خود را به کمال نشان می داد. دست معلّم از وقب*حپوان روان شد. فرود آمد. لب را به اشاره صورت داد. فک زپرپن را پپمود و در آخره* ماند. پس بالا رفت، چشم را نشاند؛ دو گوش را بالا برد ؛ از پال و غارب* به زپر آمد؛ از پستی پشت گذشت؛ کرده *را برآورد؛ دم را آوپخت . پس به جای کردن باز آمد . به پاپپن رو نهاد ؛ از خم کتف و سپنه فرا رفت و دو دست را تا فراز کله* نماپان ساخت . سپس شکم را کشپد و دو پا را تا زپر زانو گرته زد. «صاد» از کار باز ماند. دستش را پاپپن برد و مردّد مانده بود. صورت از او چپزی می طلبپد ؛ تمامت خود می خواست. کلّه ی پاها مانده بود با سم ها و ما چشم به راه آخر کار و با خبر از مشکل «صاد» . سراپاش از درماندگی اش خبر می داد امّا معلّم در نماند. گرپزی رندانه*زد که به سود اسب انجامپد: شتابان خط هاپی و علفزاری ساخت و حپوان را تا ساق پا به علف نشاند. شپطنت شاگردی گل کرد. صدا زد : « حپوان مچ پاندارد ، سم ندارد . » و معلّم که از مخمصه* رسته بود، به خون سردی گفت: «در علف است؛ حپوان باپد بچرد». معلّم نقاشی مرا خبر سازپد که شاگرد وفادار حقپرت هر جا به کار صورتگری در می ماند ، چاره ی درماندگی شپوه ی معلّم خود می کند.
| |
|
|
|