متن درس    معنی متن         تاریخ ادبیات        خودآزمایی          لغات جدید             معرفی

 

درس هفدهم

 کلاس نقاّشی

 

ساعت نقاشی با آزادی و راحتی همراه بود. / خشک و خسته کننده نبود.  /  جدّی گرفته نمی شد.     /  بچّه ها اجازه خندیدن داشتند./

زنگ   نقاشی   دل خواه  و  روان  بود .   خشکی  نداشت .     به  جد گرفته  نمی شد . خنده  در  آن  روا بود.

معلّم صمیمی بود.   /  معلّم  صادق  بود .  /    « صاد »  معلّم  ما  بود. /    آدمی متواضع و ساده بود./  هنوز چهل سال نداشت./

معلّم  دور  نبود .  صورتک  به رو نداشت. «صاد» معلّم ما بود . آدمی افتاده و صاف . سالش به چهل نمی رسيد .

کارش کشیدن نقشه قالی بود./ در آن کار مهارت داشت./   نقشه هایی که می کشید شاد بود./ رنگ را به زیبایی و هنرمندانه به کار می برد./

کارش نگار نقشه ی قالی بود و درآن دستی نازک داشت. نقش بندی اش دل گشا بود  و  رنگ را  نگارين می ریخت.

در نقشه هایش تصویر انسان وجود نداشت./ و همان بهتر که وجود نداشت./

آدم در نقشه اش نبود و بهتر که نبود.

در نقاشی هایی که طرح هایی با پیچ و تاب، عرفان اسلامی را به یاد می آورد انسان نمی تواند جایی داشته باشد.

در پيچ و تاب عرفانی اسليمی* آدم چه کاره بود.

معلّم نقّاشی مرغ ها و پرنده ها را زیبا می کشید/ گوزن را خوش اندام نقّاشی می کرد/خرگوش را زیرک و باهوش می کشید.

معلّم   مرغان   را   گويا   می کشيد  :  گوزن   را   رعنا   رقم   می زد  .  خرگوش   را   چابک  می بست.

تصویر سگ را آسان و سریع می کشید./ امّا در کشیدن طرح اولیّه اسب مشکلی داشت./ و من خاطره ای از اسب کشیدن معلّم به یاد دارم./

سگ را روان گرته می ريخت امّا در بيرنگ * اسب حرفی به کارش بود و مرا حديثی از اسب پردازی معلّم در ياد است:

                                                                              /  در  کلاس  منتظر  معلّم  نقّاشی  نشسته  بودیم./

سال دوم دبيرستان بوديم . اول وقت بود و  زنگ نقاشّی ما بود. در کلاس نشسته بوديم و چشم به راه معلّم. صاد آمد.

بلند شدیم  و  نشستیم./

برپا شديم و نشستیم . لوله ای کاغذ زير بغل داشت . لوله را روی ميز نهاد. نقشه ی قالی بود و لابد ناتمام بود.

معلّم عادت داشت./                                                                             / روی تخته شکل حیوانی را می کشید./

معلّم را عادت بود که نقشه ی نيم کاری با خود به کلاس آورد و کارش  پيوسته همان بود.به تخته ی سياه با گچ طرح

                          / و ما را به کشیدن از روی آن طرح موظّف می کرد./ و خود به کشیدن نقشه قالی اش مشغول می شد./

جانوری می ريخت. ما  را  به  رو نگاری  آن  می نشاند  و  خود به نقطه چینی* نقشه ی خود می نشست.

                                                                                / یکی از شاگردان به نشانه اعتراض و با صدای بلند گفت:/

معلّم پای تخته رسيد؛ گچ را گرفت ؛ برگشت و  گفت:«خرگوشی می کشم تا بکشيد.» شاگردی  از در مخالفت صدا

                                 و باعث شیطنت و شلوغی دیگران شد./

برداشت:«خرگوش نه» ؛ و شيطنت ديگران را بر انگيخت . صدای يکی شان بر خاست:«خسته شديم از خرگوش، دنيا

پر حيوان است . » از  ته کلاس شاگردی بانگ زد : « اسب » و تنی چند  با  او  هم صدا شدند : « اسب ، اسب »  و

معلّم آشفته و پریشان از روی مخالفت با صدای بلند گفت: /

معلّم  مشوّش * بود . از  در  ناسازی  صدا برداشت : « چرا اسب ؟  به درد شما نمی خورد . حيوان مشکلی است.»

/متوجّه شدیم که در این کار خودش نیز مهارت ندارد./ و این بار آنقدر صدای بچّه ها بلند بود که گویی اتاق از جا کنده شد./ همه تکرار کردیم ./

پی برديم  راه دست  خودش  هم  نيست و  اين بار  اتاق  از  جا  کنده شد . همه باهم  دم گرفتيم :«اسب،اسب»

که معلّم فرياد کشيد: «ساکت»! و ما ساکت شديم. و معلّم آهسته گفت: «باشد ، اسب می کشم».و طرّاحی آغاز

صاد  همیشه  از  پهلو  جانور  را می کشید  ./   جانشین راستین اجداد و پدران هنرمند خود بود . /  کشیدن نیم رخ جانوران یک رازی داشت./

کرد. « صاد » هرگز جانوری جز  از  پهلو  نکشيد . خلف  صدق نياکان  هنرور خود  بود و نمايش نيم رخ زندگان رازی در

          / و از روی ناچاری بود./  کشیدن اسب از نیم رخ زیباتر است و تناسب اندام حیوان را بهتر نشان می دهد./

برداشت و  از  سر  نيازی  بود. اسب  از  پهلو ،  اسبی  خود  را  به  کمال  نشان  می داد.

دست معلّم از گودی چشم حیوان شروع کرد./ پایین آمد /  لب را با اشاره ای شکل داد و به سمت فک پایینی ادامه داد./و در انحنای گردن ماند/

دست معلّم از وقب*حيوان روان شد. فرود آمد. لب را به اشاره صورت داد. فک زيرين را پيمود و در آخره* ماند.

سپس دست معلّم بالا رفت./ چشم را کشید.    /   دو گوش حیوان را نیز نقّاشی کرد. / از یال و میان دوش های اسب پایین آمد/

پس   بالا   رفت   ،  چشم    را   نشاند  ؛  دو   گوش   را   بالا  برد  ؛   از   پال   و   غارب *  به   زپر   آمد؛

ازقسمت پایین پشت سر گذشت./بالای کمر را نقّاشی کرد / دم را کشید.  / سپس به گردن حیوان برگشت . /  دوباره به پایین رفت . /

از  پستی  پشت  گذشت ؛  کرده * را   برآورد ؛  دم را آويخت . پس به جای گردن  باز  آمد . به پايين رو  نهاد ؛

از خمیدگی کتف و سینه بالا رفت  /  و دو دست حیوان را تا بالای برآمدگی پشت پا آشکار کرد.

از  خم  کتف  و   سينه فرا  رفت  و  دو دست را تا فراز کله* نمايان ساخت .

سپس شکم حیوان را نقّاشی کرد  /        دوپایش را تا زیر زانو کشید  /                                                        / با شک و تردید ایستاده بود.

سپس  شکم  را کشيد و  دو  پا را  تا  زير  زانو  گرته  زد. « صاد » از کار باز ماند. دستش را پايين برد و مردّد مانده بود.

شکل نقّاشی چیزی از او می خواست / می خواست که کامل شود.   /    برآمدگی پشت پاهای اسب و سم ها کشیده  نشده بود/

صورت از  او  چيزی می طلبيد ؛   تمامت خود  می خواست. کلّه ی پاها مانده بود با سم ها .

و ما منتظر پایان کار نقّاشی بودیم /  و  از  مشکل «صاد» خبرداشتیم/ تمام وجود معلّم ناتوانی اش را در کشیدن بقیّه نقّاشی  نشان می داد./

و  ما  چشم به  راه  آخر  کار  و  با  خبر از مشکل  « صاد » .  سراپاش  از  درماندگی اش  خبر  می داد .

امّا معلّم این ناتوانی را نشان نداد./حرکتی زیرکانه انجام داد/ که به نفع اسب تمام شد/   با عجله خط هایی کشید/ و علفزاری را شکل داد

امّا  معلّم  در  نماند  .   گريزی  رندانه* زد که  به  سود اسب  انجاميد :  شتابان  خط  هايی  و  علفزاری ساخت .

به طوری که تا ساق پای حیوان را در علف قرار داد. / شاگردی با  شیطنت گفت /

و  حيوان  را   تا  ساق پا   به  علف   نشاند .  شيطنت شاگردی گل کرد .صدا زد : « حيوان مچ پاندارد ، سم ندارد . »

و معلّم که از گرفتاری و مشکل رها شده بود/ با  آرامش گفت /

و  معلّم  که  از   مخمصه * رسته  بود ،  به  خون  سردی گفت: «در علف است؛حيوان بايد بچرد».

به  معلّم نقاشی  من  بگویید   /   که شاگرد باوفای کوچک شما / هرجایی که در کار نقّاشی ناتوان می شود /

معلّم  نقاشی  مرا  خبر  سازيد  که  شاگرد   وفادار  حقيرت  هر جا به کار  صورتگری  در می ماند ،

مشکلش را  به روش  معلّم  خود  حل می کند./

چاره ی  درماندگی شيوه ی معلّم خود می کند.

 

 

 

 

بیاموزیم