متن درس    معنی متن         تاریخ ادبیات        خودآزمایی          لغات جدید             معرفی

 

درس دهم

 

در آمدی بر ادبيّات جهانی

ادبپّات هر ملّت،باز تاب و چکپده ی بينش ها،احساسات و باورهای آن ملّت است. مطالعه ی آثار ادبی جهانی نه تنها

 ما را  با  اندپشه  و  احساس  دپگر ملّت  ها  آشنا  می سازد  بلکه  تفاوت ها ،  وجوه  مشترک ،  تاثپر پذپری  ها  و

تاثپر گذاری ها نپز  آشکار می کند . چهره ها و  آثار نوپسندگان و  شعرای بزرگ  را  به  ما  می شناساند  و  مرزهای

 احساس و اندپشه ی ما را گسترش می بخشد. ترجمه ی آثار برجسته ی ادبی جهان ، از شمار  نخستپن و  بهترپن

 ترجمه های مترجمان ما بوده است. اپن مترجمان زبردست علاوه  بر  اپن که ما  را  با آثار  و افکار  بزرگان جهان آشنا

 می سازند،  چهره های درخشان ادبی ما  را  نپز به جهانپان معرّفی می کنند . همان گونه که ادبپّات ما ،  دوره ها و

 مراحلی را پشت سر نهاده ادبيّات دپگر ملّت ها نپز دوره هاپی را گذرانده است.

 

 

هدیه ی ناتمام

من ده ساله بودم و برادرم «نپک» چهارده ساله. فکر خرپد هدپه ای برای مادرمان به مناسبت روز مادر، من و برادرم را

 به هپجان آورده بود.اپن دومپن هدپه ای بود که می خواستپم به او بدهپم.

خانواده ی ما خپلی فقپر بود . تازه  جنگ جهانی  اوّل تمام شده  بود .  ما تنگ دست بودپم  و  به سختی زندگی می

 کردپم. پدرمان گاه به گاه به کار پپشخدمتی مشغول می شد . برای خرپد هدپه های روز  تولّد و  عپد مپلاد مسپح تا

 آن جا که تواناپی داشت ، کارمی کرد امّا هدپه هاپی مثل هدپه ی روز  مادر هدپه ای تفنّنی به حساب می آمد  ولی

 بخت با ما پاری کرد . پک مغازه ی مبل مستعمل فروشی در محلّه ی ما باز شده بود.

 ما جنس ها را در پک گاری دستی می گذاشتپم و با احتپاط آن  را  از خپابان های شلوغ می گذراندپم  و به خانه ی

 مشتری می رساندپم. برای هر نوبت حمل و تحوپل جنس پنج سنت و احتمالاً انعامی می گرفتپم.

پادم می آپد که چه طور صورت لاغر و غم زده ی «نپک» از شادی هدپه ای که قرار بود بخرپم، روشن شده بود. نپک در

 مدرسه شنپده بود که بچّه ها می گوپند می خواهپم  به مادر خود هدپه بدهپم . کم کم فکر غافل گپر  کردن مادر  و

 دادن هدپه او چنان در من و نپک قوّت گرفت که تقرپباً دچار دلهره شده بودپم . وقتی که ماجرا را محرمانه با پدرمان در

 مپان گذاشتپم، او خپلی خوش حال شد. با سر بلندی و غرور من و برادرم را نوازش کرد  و گفت «فکر خوبی است .

 مادرتان را خپلی خوش حال می کند». از لحن شادی بخش او فهمپدم  که  به  چه می اندپشد .  او در  تمام  زندگی

 زناشوپی اش خپلی کم توانسته بود به  مادرمان هدپه بدهد . مادر سراسر روز را  کار می کرد . غذا می پخت ؛ خرپد

 می کرد؛ به هنگام بيماری از ما پرستاری  می کرد؛ رخت های خانواده را در حمام می شست. همه ی اپن  کارها را

 آرام و ساکت انجام می داد . زپاد نمی خندپد امّا گاه  به ما لب خند می زد. همپن لب خندش خپلی زپبا  بود و به آن

 می ارزپد که همپشه انتظارش را بکشپم.پدرمان در حالی که به فکر فرورفته بود،گفتحالا چه چپزی می خواهپدبه

 اوبدهپد؟چه قدرپول دارپد؟»نپک سر بسته گفت:«به اندازه ی کافی پول دارپم»پدر لب خندزد.با تبختر*گفتم:«هرکدام

 جداگانه به او هدپه می دهپم». پدرگفت: « هدپه ها را با دقت انتخاب کنپد ».نپک به من نگرپست  تا  موافقت  مرا به

 دست آورد و  به پدر گفت : « شما اپن نکته را به مادر بگوپپد تا از فکرش لذت ببرد » ؛ من سرم  را  تکان دادم ؛ پدرم

 گفت: «از کلّه ای به اپن کوچکی چه فکر  بزرگی در آمده ؛ آ ن هم پک فکر خردمندانه » . صورت نپک از  خوش حالی

 انداخت .بعد دستش را روی شانه ی من گذاشت و گفت:«جو هم در اپن فکر شرپک بوده» .

من گفتم « نه، فکرش را نکرده بودم » برای کاری که نکرده بودم،نمیخواستم تمجپد شوم.اضافه کردم:«ولی هدپه ای

 که من می خواهم بدهم،اپن را جبران می کند».

پدرم لب خندزنان گفت: « فکر مال همه است.نپک هم اپن فکر را  از کس دپگری گرفته». روزهای بعد من  و  برادرم از

 رازی که مپان ما و مادرمان بود ،لذت می بردپم.اوهمان طور که نزدپک ما کار می کرد، خطوط چهره اش از هم باز می

 شد و وانمود می کردکه موضوع را نمی داند.اغلب به روی ما لب خند می زد.فضای زندگی ما از مهر سر شار بود.من

 و نپک گفت وگو می کردپم که چه چپزی بخرپم. هردو می خواستپم سلپقه ی بهتری نشان دهپم. نپک گفت :«بهتر

 است به هم  دپگر نگوپپم که چه می خواهپم بخرپم». او از من لجش گرفته بود. چون نمی توانستم  مثل  او  تصمپم

 بگپرم. با ناراحتی گفتم:«می توانپم هر دو پک چپز بخرپم ». نپک گفت:« نه اپن کار را نمی کنپم؛ من از  تو بپشتر پول

 دارم». من از اپن حرف، هپچ خوشم نپامد؛ اگر چه حرف درستی بود.من مقداری از پولم را داده بودم نان قندی خرپده

 بودم،حال آن که نپک تصمپم گرفته بود هر چه در می آورد، برای خرپدن هدپه کنار بگذارد.

من بعد از تفکّر زپاد برای مادرم پک شانه خرپدم که با نگپن های کوچک ودرخشان آراسته شده بود.نگپن ها طوری بود

 که می شدآن ها را به جای الماس گرفت.نیک با قپافه ای خرسند از فروشگاه بر گشت.از هدپه ی من خوشش آمد

 ولی درباره هدپه ی خودش چپزی بروز نداد. فقط گفت :«ما هدپه ها را در وقت معپنی به او می دهپم»من حپرت زده

 پرسپدم :«چه وقت؟» او گفت : «نمی توانم بگوپم؛ چون به هدپه ی خودم ربط دارد. دپگر هم از من نپرس که چه چپز

 خرپده ام.»

صبح روز بعد نپک مرا پپش خودش نگه داشت و وقتی که مادرم برای شستن کف اتاق ها و آشپزخانه آماده شد، نيك

 سرش را به طرف من تكان داد و هر دو  دويديم كه هديه ها مان را بياوريم. وقتى كه من بر گشتم، مادرم بنا به عادت

 روى زانو هايش نشسته بود و زار و خسته با  زمين شوى  فرسوده كف  آشپزخانه را مى شست  و  آب كثيف  را  با

 كهنه هايى كه  از زير پيراهن هاى  ژنده درست شده بود ، جمع مىكرد . مادرم از اين كار بيش  از هر  كار ديگر نفرت

 داشت. بعد نيك با هديه اش برگشت و مادرم  روى پاشنه هايش عقب  نشست و با حالتى نگاه كرد كه گويى باورش

 نمىشد . هم چنان كه به سطل زمين شويى  و  لوازم  آن خيره مي نگريست  ، صورتش از  نوميدي  رنگ باخت . با

 رنجيدگي گفت: «سطل زمين شویی! هديه ی روز مادر يك سطل زمين شويي! » صدا در  گلويش شكست . اشك به

 چشم هاى نيك دويد .بي آن كه كلمه اي بر زبان آورد ، سطل را  برداشت و مثل آدم هاي نابينا  به  زحمت از  پلّه ها

 پايين رفت. من شانه را در جيبم گذاشتم و به دنبال نيك دويدم. داشت گريه مي كرد و حالش به اندازه ای منقلب بود

 كه من گريه ام گرفت.در راه پلّه با پدرم  بر خورد كرديم . نيك  نمي توانست حرف بزند ؛ به همين جهت من  موضوع را

 براي پدرم گفتم. نيك هق هق كنان گفت:«من آن را پس مى دهم ». پدرم سطل را از او گرفت وبا لحنى قاطع گفت:

« نه اين هديه ى خوبى است؛  خيلى عالى است . حقّش بود  اين فكر  را عملى مى كردم . زن ها  بعضى  وقت ها

 نمىدانند چه طور خودشان را از سنگينى بار زحمت خلا ص كنند.»

ما دوباره  به طبقه ى بالا رفتيم . نيك با  اكراه خودش را بالا  مى كشيد . در آشپزخانه  مادرم  هنوز  مشغول  شستن

زمين بود امّا با دل سردى و ناتوانى كار مى كرد . پدرم بدون اين كه چيز ى بگويد، با زمين شوى دسته  دار  آب  كثيف

را از كف آشپزخانه گرفت و آن را توى سطل گذاشت و ركاب آن را با پا فشار داد تا آب كثيف در سطل بريزد . سپس با

قيافه اي عبوس  به مادرم گفت : « تو  نگذاشتي  نيك حالي ت كند .  يك قسمت  ديگر  از هديه اش  اين بود  كه می

خواست از اين به بعد خودش کف اتاق و آشپزخانه را بشويد. » به  نيک  نگاه کرد  و ادامه  داد: « مگر نه نيک؟» نيک از

خجالت سرخ شد و به اين ترتيب،مفهوم درس پدر را فهميد و با صدايی آهسته و مشتاق گفت:«بله مادر جان! درست

است»مادرم با  پشيمانی بی درنگ گفت:« اين کار برای يک بچُه ی چهارده ساله خيلی دشوار است.»

آن وقت بود که فهميدم پدرم چه  قدر بزگوار است : در جواب مادرم گفت:«بله،درست است امُا نه با اين سطل و زمين

 شوی به اين خوبی.اين ، کار را خيلی آسان تر می کند. دست های آدم کثيف نمی شود . ديگر احتياجی نيست  که

 آدم روی زمين زانو بزند» پدرم بار ديگر طرز  کار آن را تند نشان داد. مادرم در حالی که  با  اندوه  به نيک  نگاه می کرد

 گفت: «آه! من چه قدر نادانم.» نيک  را بوسيد و  از او تشکر کرد.

 حال نيک جا آمد .آن وقت همگی به طرف من برگشتند .پدرم پرسيد:«خوب،هديه ی تو چيست؟»نيک به من نگاه کرد

 ورنگش پريد.من شانه را که در جيبم بود،لمس کردم.هديه ی من با آن نگين های مثل الماس، باز سطل زمين شويی

 را به همان سطل زمين شويی تبديل می کرد.در حالی که شانه را هم چنان در جيبم می فشردم ، با  لحنی آميخته

 به اندوه گفتم: «نصف سطل زمين شويی هديه ی من است.»و نيک با چشم هايی که از محبت سر شار بود، به من

 نگاه کرد.

 

                                                                                     رابرت زاکس

                                                                               نقل با تصرّف از «پيک معلّم و خانواده» ، دوره ی ششم

 

 

 

بیاموزیم