|
درس یازدهم
قطرات سه گانه
روزي هنگام
سحرگاهان، ربّ النّوع سپيده دم از نزديکی گل سرخ شكفته اي
مي گذشت . سه قطرهآاب بر روي
برگ گل
مشاهده نمود كه او را صدا كردند.
- چه مي گو ييد اي قطرات درخشان؟
- مي خواهيم در ميان ما حَكَم شوي.
- مطلب چيست؟
- ما سه قطره ايم كه هر يك از جايی
آمده
ايم؛ مي خوا هيم بدانيم كدام بهتريم.
- اوّل تو خود را معرّفي كن.
يكي از قطرات جنبشي كرد و گفت:
- من از ابر فرود
آمده ام. من دختر دريا و
نماينده ي اقيانوس موّاجم.
دومی گفت:
من شبنم هستم /من
از صبح خبر می دهم.
-
من ژاله
و
پيشرو
بامدادم .
نام من را
آرايشگر صبح / و زينت دهنده گياهان و شکوفه ها گذاشته اند.
مرا مشّاطه ی* صبح و زينت بخش رياحين و ازهار*
مي نامند.
- دخترك من ! تو كيستي؟
- من چيزي نيستم.
من از چشم دختری افتاده ام . نخستين بار تبسّمی بودم ؛ مدتّي
دوستي نام داشتم ؛ اكنون
اشك ناميده
مي شوم.
دو قطره ی اوّلي از شنيدن اين سخنان
خنديدند امّا ربّ النّوع ، قطره ی سومي را به دست گرفت و گفت:
- هان!به خود باز
آييد و خودستايی
ننماييد. اين از شما پاكيزه تر و گران بها تر است.
- اوّلي گفت: من دختر دريا هستم.
دوّمي گفت: من دختر
آسمانم.
امّا اشک خون قلب است / که بخار می شود/ و از چشم بصورت اشک می ريزد.
- ربّ النّوع گفت: چنين است
امّا اين بخار
لطيفي است كه از قلب بر خاسته و از مجراي ديده فرود آمده است!
اين بگفت و قطره
ی اشك را مكيد و از نظر غايب
گشت.
|