|
درس بیست و
دوم 
تو را من چشم در راهم...
تو را من چشم در راهم شبا هنگام
که می گيرند در شاخ «تلاجن*»
سايه ها رنگ سياسی
وزان دل خستگانت راست اندوهی
فراهم؛
تو را من چشم در راهم.
شبا هنگام ، در آن دم که بر جا،
درّه ها چون مرده ماران خفتگان اند؛
در آن نوبت که بندد دست نيلوفر
به پای سر و کوهی دام.
گرم ياد آوری
يا نه ، من از يادت نمی کاهم؛
تو را من چشم در راهم .
«نیما یوشیج»
|