|
درس بیستم
درآمدی بر
سفرنامه ، حسب حال ، زندگی نامه
ثبت ديده ها
، شنيده ها و
تجربيّاتي كه
فرد در مسير سفر خويش به نقاط
دور
و نزديك به
آن ها دست مي يابد، به
آفرينش
آثاري
خواندني و
دل پسند به نام
«
سفر نامه »
مي انجامد كه
در
ادبيّات ملّت ها جايگاهي ويژه
دارد
.
سفرنامه
در بر دارنده ي اطلّاعاتي سودمند درباره ي مسائل جغرافياي، اجتماعي، فرهنگي، اخلاقي
و.... است.
در«حسب
حال نويسي»
نويسنده به بيان حالات و احساسات خويش مي پردازد و با
زباني صميمي، روان و دل نشين
از دغدغه هایی
كه درباره ي خود دارد، سخن مي گويد
. بيان مسير زندگي
و حوادث و
فراز و نشيب هاي آن، بخش
ديگري از ادبيّات ملّت هاست(زندگي
نامه) كه گذشته از شناساندن نويسنده
، اطلاّعاتي مفيد از عصر و
روز گار او نيز
به دست مي دهد. در طول اين فصل و
نيز در سال های
آينده با
نمونه هایی
از سفر نامه، حسب حال و زندگي
نامه
آشنا
خواهيم شد.
سفر به بصره
چون به بصره رسيديم
، از
برهنگي و
عاجزي به
ديوانگان ماننده بوديم
و سه ماه بود كه موي سر باز نكرده
بوديم و
می
خواستم كه در گرمابه روم باشد
كه گرم
شوم كه
هوا
سرد بود و جامه نبود
و من و برادرم هر يك لنگي كهنه
پوشيده بوديم
و پلاس پاره اي در پشت
بسته از سرما. گفتم اكنون ما را
كه در حمّام گذارد؟ خورجينكي بود كه كتاب
در آن مي
نهادم، بفروختم
و
از بهاي آن
درمكي چند، سياه ، در كاغذي كردم
كه به گرما به بان دهم تا باشد كه ما
را
دمكي زيادت تر در گرمابه
بگذارد كه شوخ از
خود باز كنيم.
چون آن
درمك ها پيش او نهادم، در
ما
نگريست؛ پنداشت
كه ما ديوانه
ايم. گفت:«برويد كه هم اكنون
مردم
از گرمابه بيرون مي آيند».
و نگذاشت كه ما
به
گرمابه در رويم
. از
آن
جا با خجالت
بيرون آمديم و به شتاب برفتيم.
كودكان بر
در گرمابه
بازي مي كردند؛ پنداشتند
كه ما ديوانگانيم
.
درپی
ما افتادند و
سنگ مي انداختندو بانگ مي كردند. ما به گوشه اي باز شديم و به تعّجب در كار دنيا مي
نگريستيم
و
مكاري
از ما
سي دینار
مغربي مي
خواست
،
و هيچ چاره ندانستيم
، جز
آن كه
وزير ملك اهواز كه او را
ابوالفتح علي بن
احمد مي گفتند، مردي اهل بود و فضل داشت از شعر و
ادب و هم كرمي تمام
، به بصره آمده بود،
پس مرا در
آن حال
با مردي پارسي كه هم از اهل فضل بود آشنايي افتاده بود و
او
را با وزير صحبتي بودي و
اين [مرد]
پارسي هم دست تنگ بود و
وسعتي نداشت كه حال مرا مرمّتي كند، احوال مرا نزد وزير
باز گفت. چون وزير بشنید،
مردي را با اسبي نزديك من فرستاد كه
«چنان كه هستي
برنشين و نزديك من آي».
من از بدحالي و برهنگي شرم
داشتم و
رفتن مناسب نديدم؛ رقعه اي نوشتم و عذري خواستم و
گفتم كه «
بعد
ازين به خدمت رسم ». و غرض من
دو
چیز بود:
يكي بی
نوایی؛ دويم گفتم همانا او
را تصوّر
شود كه مرا در فضل مرتبه اي است زيادت، تا چون بر رقعه ي
من اطلّاع
يابد قياس كند كه مرا
اهليّت چيست
، تا چون به خدمت
او حاضر شوم خجالت نبرم
. در حال سي دینار
فرستاد كه اين را به بهاي تن جامه
بدهيد. از ان دو دست جامه ي نيكو ساختيم و روز سيوم به مجلس وزير شديم.
مردي اهل و
اديب و فاضل و نيكو منظر
و متواضع ديدم و متدیّن
و خوش سخن. ما
را به نزديك خويش باز گرفت، و اوّل
شعبان تا نيمه ي رمضان
آن جا بوديم
،
و آن چه آن اعرابي كراي شتر بر ما داشت، به سي دينار، هم اين وزير بفرمود
تا
بدو
دادند و مرا از آن رنج آزاد
كردند. خداي ، تبارك
و تعالي، همه ي بندگان خود را از
عذاب قرض و دين فرج دهاد،
بحق الحق واهله. و
چون بخواستيم رفت، ما
را به انعام و اكرام به راه دريا گسيل كرد
، چنان كه در كرامت و فراغ
به
پارس رسيديم، از بركات آن آزادمرد،
كه خداي ، عزّوجلّ ، از
آزادمردان خشنود باد.
بعد از آن كه حال دنياوی
ما نيك
شده بود و هر يك لباسي پوشيديم ،
روزي به در آن گرما به شديم كه ما
را در آن جا
نگذاشتند. چون از در رفتيم
، گرمابه بان و
هر كه آن جا بودند، همه بر پاي خاستند و بايستادند
چندان كه ما در حمّام
شديم
،
و دلّاك و
قیّم
درآمدند و
خدمت كردند
و
به
وقتي كه
بيرون
آمديم
هر كه در مسلخ گرمابه بود
، همه
بر پای
خاسته
بودند و نمی نشستند ، تا ما
جامه پوشيديم و بيرون آمدیم. و در آن ميانه [شنيدم] حمّامی به ياری از
آن خود می گويد: «
اين جوانان آنان اند که فلان روز ما ايشان را در حمّام نگذاشتيم » و گمان بردند که
ما زبان ايشان
ندانيم ؛ من به زبان
تازی* گفتم که: « راست می گويی ، ما آ [نا] نيم که پلاس پاره ها بر پشت بسته
بودیم». آن مرد
خجل شد و
عذرها خواست و اين هر دو حال در مدّت بيست روز
بود و اين فصل بدان آوردم تا مردم بدانند که به
شدّتی* که از روزگار
پيش آيد ، نبايد ناليد و از فضل و رحمت کردگار - جَلَّ
جَلالُه وَ عمّ نَوالُه - ، نااميد نبايد شد که
او - تعالی- رحیم
است.
|